پیج نوشته های رنگی....

سلام به دوستای گلی که به این وبلاگ سر میزنن میخواستم به کسایی که میان این وبلاگ اطلاعی بدم که تو   ف ی س ب و ک پیچی هست بنام همین وبلاگ "نوشته های رنگی..." که با فونت فارسی بنویسین براتون میاره میتونین برای وبلاگ خودتون اونجا به نوعی تبلیغ کنین که بهتون سر بزنن....

اینم لینک "نوشته های رنگی..."

+علاوه بر این لایک یادتون نره ه ه ه ه ه ...



یک روز قبل سپندارمذگان...

سلام به همه ی دوسی های خوب خودم در اینجا....

امروز کلی سورپرایز شدم...

و از اینکه آغاهی واسه ولنتاین فقط رژ لب قرمز برام خریده بود گله ی آنچنانی نداشتم

چون همیشه بهم  پول میداد خودم هرچی دوس دارم بخرم و از اونجایی که منم چیزی نخریده بودم

گذاشتم واسه 29 بهمن که بخرم از طرفی دیدم امسال صدای آغاهی درنیومد...

از اونجایی که الهی فداش بشم میخواست ذوق مرگم کنه...

من هدیه شو خریدم  و گفتم دیگه من طاقت ندارم بیا هدیه تو بهت بدم

خلاصه خاهر جونم واستون بگه اونم گفت پس بیا بریم

خونمون تا منم هدیه تو بدم باورم نمیشد گفتم مگه تو نخریده بودی...

گفتش چرا ولی این یکی مخصوص خوده خودته...

دیگه هیچی کلی عشقولانه شدیم منم خیلی خوشحال بودم

از اینکه امسال پول نداد و خودش سورپرایزم کرد.

منم براش کلی وسایل جینگیلی خوجکل موجکل خریدم تقریبا

هدیه هامون عین هم بود...

البته قرار بود گل رز هم بخره دیگه نذاشتم گفتم نمیخواد..

دیگه اینکه اینم هدیه سپندارمذگان من...  "ولنتاین من"

روز عشق ایرانی پیشاپیش مبارک...

فروغ فرخزاد...

معشوق من

همچون خداوندی ‚ در معبد نپال

گویی از ابتدای وجودش

بیگانه بوده است
او
مردیست از قرون گذشته
یاد آور اصالت زیبایی
او در فضای خود
چون بوی کودکی
پیوسته خاطرات معصومی را
بیدار میکند
او مثل یک سرود خوش عامیانه است
سرشار از خشونت و عریانی
او با خلوص دوست می دارد
ذرات زندگی را
ذرات خاک را
غمهای آدمی را
غمهای پاک را
او با خلوص دوست می دارد
یک کوچه باغ دهکده را
یک درخت را
یک ظرف بستنی را
یک بند رخت را
معشوق من
انسان ساده ایست
انسان ساده ای که من او را
در سرزمین شوم عجایب
چون آخرین نشانه ی یک مذهب شگفت
در لابلای بوته ی پستانهایم
پنهان نموده ام

valentine

سلام به دوسی های گل خودم...

اومدم تا روز عشق بهتون تبریک بگم...

اومدم بگم اگر عشقی دارید قدرشو بدونید و دوسش داشته باشید...

اگر ندارید هیچ اشکالی نداره یه روزی به قول معروف واصل میشید به هم ...

دیگه اینکه جونم بهتون بگه اگه هم دوس ندارید واصل بشید برید

واسه خودتون بخرید خودتون کیفور کنید

هیچ اشکال نداره...

دیگه اینکه من فعلا واسه آغاهی چیزی نخریدم...

آغاهی خریده ولی فعلا لو نداده...

دیگه اینکه فردا با خانواده خونمون دعوتن قراره جلوی همه ذوقمرگم کنه...

خدا بهم رحم کنه غـــــــــــش نکنم.... خخخخخخخ

الانم پا شدم کیکم درست کردم تو فر گذاشتم...


بوش تا اینجا میاد جاتون خالی... نترسید بوی سوختنش نیست

حواسم هست بهش...

فردا صبح هم دسر هامو آماده میکنم...بعدش میرم سراغ سالاد فصل...

دیگه میمونه تزئین کیک که اونم فردا صبح انجام میدم....

همچنان تو فکرم واسه آغاهی ولنتاین چی بخرم...

والا از قدیم هر جا رفتیم و دیدیم مال ولنتاین شکلات و قلب و گل رز

بوده الان جدیدن مد شده مردم میرن

کلی چیز میز میخرن...

خو این دیگه ولنتاین نشده که فداتشم... شد هدیه خرون ;)

راستی یه چــــــــی..... حالا نگفتم آغا من واسه

آغاهی گوشی (EXPERIA Z) خریدم دیگه چی میخواد ...

بسشه... الان دقیقا جریان اون مردم شد که اسمشو گذاشتم هدیه خرون....

نه عزیزم اونو قرار بود براش بخرم چون گوشیشو داده بود به من

و به هیچ وجه قبول نمیکرد پس بگیره منم باید از خجالتش درمیومدم...

مبارکش باشه....

دیگه خدارو هزار مرتبه شکر خدا پولشو رسوند خریدم براش...

همین دیگه خاهرا بازم مبارکا باشه...

عزیزای دلمید...

عاشقانه زندگی کنید و فک کنید لحظه ی آخره که نفس میکشید..

پس لذت ببرید از زندگیتون...

بــــــــــــــــــــووووس با همون یه دنیا لاو ....

تولد...

سلام به دوسی های خوبم ..

اونروز اومدم کلی نوشتم بلاگفای خر ثبت نکرد...

الان فقط یه کوچولو توضیح میدم برم ...

خانواده ی آغاهی اینا شام بیرون دعوتمون کردن جاتون خالی...

دلم نیومد ننویسم...

حالا ربط عنوانم که تولده چه ربطی داره... آهـــــــــان میخواستم بگم...

اونشب جاتون خالی رفتم تولد یکی از دوستام یه حال اساسی کردیم...

خولاصه خـــــــاهر آی مزه داد جای همگی خالی...

از تولدایی که باند و رقص نور از این حرفا موقع برگشتن گوشای همه کیپ بود...

ولی خیلی خوش گذشت یه تولد مدل دیسکویی...

از آهنگای مورد علاقه ی همه در اون شب... "کــــــــــــلیــــــــک"

دیگه جونم واستون بگه آقـــــــــــــــــا ما از ساعت 6 که اونجا رفتیم رقصیدیم تا 12 شب حالا من پاها تاول زده

میخواستم برگردم اینا داشتن میرقصیدن... تاول بخاطر اینکه اصلا به پاشنه بلند عادت ندارم...

روز عروسیم بیچارم...

ولی بعد مدتها روح و روانم شادروان شد...

به قول خودم بسی کیفور شدیم....

دیگه بگم که شام چی بود...دلتون آب بندارزم... خخخخخخخخ

سالاد الویه... لازانیا... کشک بادمجون... رول کالباس و زیتون... سوپ... سالاد فصل فوق العاده خوشمزه...

وای وای کشک بادمجونو دیگه نگین که دلم باز آب افتاد... و همچنین دسر پایه ی ثابت هر میز شام ....

واسه آجیم عکسارو فرستادم دلش بسوزه که نتونست بیاد چقد خبیث شدم.... خخخخخخ

دیگه امشبم که خیلی خوجحالم.. حالا آغاهی زنگیده بود بریم "باغ گیلاس" یا "هتل هما" منم گفتم هر کدوم که

دوس دارین من چی بگم والا....

آخی گفتم هتل هما یادش بخیر یه زمانی رضا صادقی اونجا میخوند... ما هر جمعه اونجا پلاس بودیم با خانواده...

دیگه مارو میشناخت هر دفعه میرفتیم مشکی رنگه عشقه رو میخوند...

دیگه فعلا هیچی برگشتم چیز خاص اتفاق افتاده بود میتعریفم...

دوستون دارم با یه دنیا لاو...

مواظب خودتونو عشقولیاتون آغاهیاتون باشین...

دیگه که توصیه ابن هفته رسیدگی به پوست زیباتون هست...

به آینده فک کنید که دیگه شاید این پوستو نداشته باشید پس تا میتونید ازش مراقبت کنید...

فردا پس فردا حسرتشو نخورید...

بــــــــــــــــــــــوووس گنده...

فعلا بای.

---------------------------------------

راستی وبلاگ عکاسیم یادتون نره... (کلیک)

همچنین اینستاگراممم ... (کلیک)

لینک آهنگ اون شب هم بالا گذاشتم...

بیژن جلالی...

تن تو
چون فنجان شیرقهوه است
خوش رنگ و خوش عطر
و در آغوش گرفتن تو مطبوع است
چون نوشیدن شیرقهوه
در ساعت پنج عصر یک روز سرد زمستان.

نم نم بارون...

بارون کـــــــــــوچولو مــــــــــوچولو داره

چـــــیک چـــــیک مـــــــــیکنه...

خدا کنه خوشمــــــــــــزه بباره...

خدایا ببارون لفـــــــــــــطا...

راستی روز نامزدی آی رعد و برق زد آی بارون بارید مـــــــــــاشالا...

چش نخور ایشالا...

حال داد...

یه مـــــــــثل قدیمی هست مــــــــــیگن عروس اگه زیاد ته دیگ بخوره

روز عروسیش بارون مـــــــیاد مــــــــال

مــــــا تو روز نامـــــــــــزدی اومد...

:)

----------------------------------------------------------------------------------------------------

++ آغاهی داره میاد بریم عکاسی کنم الان پر از سوژه های خوشمزه هست.

--------------------------------------------------

+++ تا الان با آغاهی بیرون بودیم و من عکس میگرفتم...

خدایا شکرت بخاطر این خوشی ها که نصیبمون میکنی...

بارون شر شر داره میباره...

آغاهی واسه عشقولانه شدن لحظات آهنگ عسل داوود بهبودی گذاشته بود...

و از اونجایی که اسمم شیرین و رنگ چشمام هم عسلی هست بسی از این

آهنگ کیفور شده بودم...

میسی عشقولانه خودم...

میسی بخاطر این همه صبر که به خرج دادی تا بتونم عکسایی که لازم دارم

بگیرم ...

یه دنیــــــــــــــــآ دوست دارم...


ادامه نوشته

احمد شاملو _ آیدا در آینه  

با   درودی 

به  خانه   می آئی   و

                    با   بدرودی

                                                                خانه   را   ترک   می  گویی  .

                     ای   سازنده  !

                          لحظه ی عمرِ من  

به  جز    فاصله ی میانِ  این   درود   و بدرود    نیست  ...

 

 


اولین شام بعد از نامزدی...

روزهای خاص دیگه ای اتفاق افتاده که توی دفتر تاریخ نوشتم یادداشت کردم و اینجا ننوشتم...

ولی بعضیاشون مینویسم...!!!

درسته قبل نامزدی خیلی با آغاهی غذا خوردیم ...

ولـــــــــــــــــــــــی این اولین غذایی بود که بعد مدتها با هم رفتیم بیرون البته بعد از مراسممون...

خیلی خوش گذشت...

جای دوستای خوبم خالی ...

کلی هم عکس گرفتیم ادا و اطوار درآوردیم خیلی خوش گذشت...

بخصوص خوبیش اینه که دیگه نگران نیستی ساعت چند قراره برگردی خونه...

شــــــــــام امــــــــــشب:

استیک مرغ به همراه مخلفات ...

سیب زمینی تنوری ...

ساندویچ ویژه تیو ...

عکساشو هرچقد خواستم بذارم بلاگفای خر همش اٍرور داد...



وضعیتم ...

حالا تو پروفایلم زدم مجرد

ولی در صورتی که نیمه مجرد نیمه متاهل هستم ...

جریان قسمتی نیمه ابری تا قسمتی آفتابی هستش...

از اونجایی که عقد نکردیم و خانوادتا صیغه اینارو قبول نداریم ...

تا اون ماهی که قراره عقد کنیم در این وضعیت مجردی تا نیمه متاهلی

به سر میبرم...

حالا شما باشین به این وضعیت چی میگین؟؟؟

در کل حس خوبیه...

حس ...!!!

بیشتر از هر روز عاشقت میشم و میگم که:

"مرد من هستی"

و

"حس خوب دوس داشتن"  همیشه با من خواهد بود...

-----------------------------------------------

+یــــــــادگاری مینویسم تا بمونه...

(2 روز بعـــد از نــــامزدی)...

------------------------------------

++همه چی خوب داره پیش میره و خدایا ممنونم ازت که کنارمون هستی...

ممنونم که پــــدر مــــادرامون سالم و سلامت بالای سرمون هستن...

----------------------

+++آغاهی عجقولی خودم خیلی دوست دارم...

شاید خیلی کم به اینجا سر بزنی ولی میدونم که میدونی چقد

"دوسٍــــــــــــت دارم"

و نیاز به نوشتن اینا نیست...

واسه دل خودمه که مینویسم...




92.10.29

روز نامزدی به خوبی و خوشی برگزار شد...

جای همه ی دوستای خوبم خالی..

لطفا ادامه ی مطلب...

ادامه نوشته

اینم از امروز ما ....

امروز که رفته بودم کلاس عکاسی دیجیتال استاد بعد اینکه کار با نور بهمون یاد داد

(چطوری تنظیم کنیم)

هممونو هدایت کرد به سمت حیاط تا عکس بگیریم از اونجایی که آزمونگر داشت

امتحان عملی دوره قبل رو میگرفت

عین سگ همش پاچه ی بچه هارو میگرفت...

البته ببخشید دور از حضور ...

همش غر پشت غر ...

همش داد پشت داد ...

گفتم خدا رحم کنه این دیوونه میخواد از ما امتحان بگیره...

هیچی خلاصه اول: سعی میکنم عکس جدید بذارم

چون یه عکس گرفتم شاید مفهوم خاصی نداشته باشه ولی من خیلی دوسش دارم...

خلاصه دوم: اینکه از اونجایی که این روزا اصلا وقت سر خواروندن ندارم

پس یکم دیر عکسارو میذارم ...

آدم واقعا خسته میشه و واسش جون نمیمونه امروز از 7نیم صب رفتم کلاس تا 11 ...

بعدش خودمو رسوندم خونه 2تا شیرینی خوجمزه با یه چای دم کشیده فوق العاده خوجمزه خوردم...

خواستم بخوابم آجیم زنگیده کلی فک زدیم چون وایبر هست و رایگان ...

بعدش تو واتس اپ گفته برو چندتا انگشتر برات دیدم عکس گرفتم ببین از اینا خوشت میاد

که از اینجا برات بخرم بیارم...

دیگه بعدش آغاهی زنگیده خلاصه نخوابیده پاشدم ساعت 3 رفتم پیش آغاهی و کلی کار

بعدش ساعت 4 بانک...

بعدش  دنبال مامانو مامانجونم اومدم رفتیم بازار کلی کار اینور اونور ...

برگشتم خونه ظرفای ظهر شستم یه اسنک سر پایی بدو بدو درست کردم خوردیم...

7نیم با آغاهی بعد کلاسش رفتیم

پیش خواهر زاده بزرگم که برم اندازشو بگیرم واسش برم لباس بخرم...

از اونجا رفتیم کت شلوار آغاهی تحویل گرفتیم... (دست خیاط بود!)

بعدش بازار کلی اینور اونور تلفنی توضیح دادن به صاحب مغاره واسه خریدن

پیرهن و شلوار فوق العاده خوکجل...

هیچی خاهر با کمال پررویی رو به شکم درازیدم دارم تایپ میکنم....

++ لازم به ذکر است که دیشب ساعت 3نیم خوابیدم...

فعلا بـــــــــــــــــــــــووس

سی یــــــــــــــــو...

بــــــــــــای...


امروز یادگاری بمونه...!

سلام سلام صدتا سلام...

من اومدم خوش اومدم...

وای که چقد کار سرمون ریخته... یعنی منو آغاهی...

همش بدو بدو اینور اونور دنبال کارا...

همیشه با خودم میگفتم واسه نامزدی هم که شده این کارو میکنم

اون کارو میکنم...

گرچه الان هم دست کمی از فکرایی که میکردم نداره ولی بازم یه طوریم

همه چی بدو بدو با عجله داره اتفاق میفته...

امروز رفتیم برای آغاهی "کت و شلوار" پرو کردیم...

پسند شد دیگه خریدیمش عین اوندفعه که قهوه ایشو میخواستیم

نرفتیم بخریم بعدش فروخت، نشه....

این هم همون طرحه ولی مشکی خیلی خوجکله ...

عزیز دلم چقد بهش اومده بود ...

"قـــــــــــــــران" اونم دقیقا طرحی که میخواستم خریدم...

قاب نقره و طرح روی قران هم نقره کوب بود عاشقش شدم...

حالا "انگشتــــــــــــر" نشون هم قراره آجیم بیاد با اون برم بخرم


اون بیشتر از طلا سر در میاره من که علاقه یی ندارم

سرم هم نمیشه...

البته از شانس من همشون خز وخیل بودن فقط از بین اون

همه طلا فروشی 3 مدل جـــــــواهر طرح

"مارکـــــــیز و برلیـــــــــــــان "

پسند کردم اونم به زور ....

که قراره برم یکیشو انتخاب کنم موقع خرید...

دیگه میمونه :

"چــــــــــادری"

و

"نــــــــــقل"

و

"نـــــــــــبات"

و "گــــــــــــل و شیریــــــــــــــنی"

که اونا هم احتمالا میمونهواسه پس فردا اینا....

البته همه ی این بند بساط مال نامزدی هستاااااا...

خلاصه دیگه جونم واستون بگه که مادر بزرگم هم اینجاست

تازه اومده....

به بهونه ی تولدم کشیدیمش اینجا بعد بهش گفتیم

قراره نامزد بشم...

اونم شاباش 100 هزار ت  پول بهم داد

اولش نمیخواستم به زور بهم داد...

دیگه اینکه لباسو کفش اینا هم آماده شده ...

فــــــقط لـــــباس نـــــامزدیم یکم کارش مونده

که تا فردا تمومه...

واسه آوردن این وسایلا از چند نفر از دوستام نظرشون پرسیدم

که چطوری باشه بهتره منظورم:

تــــــــــــــــزئینش هست...

که ایده ی فوق العاده عالی از ترکیب همشون گرفتم

که قراره انجام بدمکه عکسشو بعد آماده شدن

براتون میذارم...

اومدم امروز اینارو اول ثبت موقت کنم بعدا بذارم

واسه نمایش که وسط تایپ گفتم بذار تاریخ امروز

اینجا ثبت بشه برام یادگاری میمونه...

اوهو به فردا یرب مونده....

حرفهای آخر:

دوستون دارم یه عالمه...

مواظب خودتون باشید...

به خودتون ایمان داشته باشید...

اعتماد به نفستون حفظ کنید نه در حد کذایی...

شکران نعمت یادتون نره....

و حرف همیشگیم تو زندگیم و الان اینجا:

هر لحظه سپاسگذاری از خدا شادی به زندگی آدم میاره....



فریدون مشیری


من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد
برگ خشکیده ایمان را
در پنجه باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش می گفتی چیست
آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست...!

وسط کتاب خوندن...

نشسته بودم تو فکر اینکه تنبلیم گرفته و حموم درجش رو 90 الانه که مامی بیاد به غرغر که از صبح حموم زدی به

برق و نرفتی که ددی زنگید گفت چایی میخوام حالا اینکه چطوری زنگید اینکه کنار خونمون مغازه هست بابام

محل کارش اونجاست ... رفتم یه چایی دپش دم کردم و از عرق شاهسپران (تبریزی هست) که جدیدا عرقیات

زهرا هم با اسم "شاه اسپرم" تولید میکنه البته به همون عطر و طعم دست ساز نیست ... دم کردم و از اونجایی

که عاشق چای و کافی اینطور چیزا هستم بخصوص چای تیره ...

بعله بعله میدونم واسه قلب ضرر داره و من بسی عاشوقشم...مهم اینه که بچسبه...

خلاصه پاراگراف بالا خیلی قاراش میش شد میخواستم توضیح مفصل بدم مثـــــــــــــلا...!

از اونجایی که آغاهی تدریس میکنه ساعت 6 باید میرفت کلاس بهش گفتم قبل رفتن بزنگ منو از خواب بیدار کن

اونم از اونجایی که من گناه دارم هی 5 مین بخوابم 10 مین اضافه تر بشه کلا یادش میره...

از طرفی هم من کلا خوابم نبرد الان زنگیده بود که ببخشید خانمی یادم رفت از این حرفا ...

الهی قربونش بشم خیلی مهربونه....

االان هم در سر درگمی بسیار بزرگی به سر میبرم که برم حموم یا چایی بخورم یا بقیه کتابمو بخونم...

در ضمن سرخوش نیستمــــــــــــــــــــــا... وقتی تو خونه تنهام دوس دارم از لحظه به لحظه سکوت تو خونه

لذت ببرم...نه اینکه خونمون شلوغ باشه اصلا .... در کل من از تیک تیک ساعت هم متنفرم...

بعضیا میگن اعصاب معصاب نداری میگم دیوونه عمتون هست ...

من در کل سکوت دوس دارم...

دوره ی کاردانی هم بچه ها تو خوابگاه اسممو سکوت گذاشته بودن....

الان الانشم تو گوشیه یکی از دوستام به اسم سکوت سیو هستم...

بهله بهله خبرای خوش تو راهه...

بعد اتفاقش مفصل میام براتون میتعریفم...

آجی اینام هم به امید خدا بعد امتحانای پینگول خاله میان پیشمون...خیلی خوشحالم امیدوارم لغو نشه....

یه بافتنی که درحال بافیدن بودم ها فعلا کنسلش کردم یه سری کلاسا که میرم سرم حسابی شلوغ شده...

احتمالا تا اسفند باید کلیه کلاسامو تموم کنم یعنی دوره ی بعدیش ثبت نام نکنم چون میخوام برم به یه مسافرت

خوشمزه و میخوام یه چند ماهی از اینجا دور باشم...

البته اینجا که میام منظورم خونمون هست....

تفلدم هم نزدیکه .... خـــــــــــــــیلی خوجــــــــــــــــحالم....

دوستون دارم با یه دنیــــــــــــــــــــا لاو گنده....

مواظب خودتون باشید ..... زندگی هم سخت نگیرید...

هر لحظه سپاسگذاری از خدا شادی به زندگی آدم میاره....


کلیپس...


راستی حالا یه چی بگم در مورد این کلیپس ها :

البته یکی از دوستای وبلاگی خریده بود عکسشو گذاشته بود

یادم اومد اینجا بگم....

یکی تو فیس بوک تو کامنت ها نوشته بود که

ما دخترا مو رنگ کردیم شما پسرا هم رنگ کردید ...

ابرو برداشتیم شما هم همین کارو کردید...

تل مو زدیم شماها هم زدید....

آرایش کردیم بدتر از ماها سرمه تو چشاتون زدید....

حالا این کلیپسو زدیم که لا اقل فرقمون با شماها معلوم بشه...

نزدیک 400 تا لایک خورده بود

حالا این کارو نتونستن بکنن سوژه ش کردن...

واقعا بعضیا مخاطبم این پسرای جینگول و فشن و بخصوص

اونایی که ش-و-ر-ت شون معلومه میگم:

آخه خودتون چی هستین که کلیپس دخترارو سوژه کردید جز

اینکه  یه "اٍوا خواهر" "چٌسان قولی" هستید؟؟؟

بارون نوشت...

سلام به دوستای خوفم در اینجا....!

امروز اینجا هوا بارونی و خوشمزه بود ...

جناب آسمون یه حال اساسی بهمون داد ماشالا چقد بارید...

منو آغاهی هم که دنبال این طور هوا هااااااااااا...

جاتون خالی حسابی شهر دور دور کردیم فک کنم جایی از شهر نموند که نرفته باشیم...

خیلی خوش گذشت کلی مسخره بازی و گفتیم و خندیدیم...

چشم حسودا کور خیلی خوش گذشت....

الان هم هوا حسابی خنک رو به سرد شده که جون میده واسه پیاده روی...

راستی باید برم چند جا کلی عکس بگیرم وقتی با ماشین داشتیم دور دور میکردیم 2 تا سوژه خوشجل به

چشمم خورد واسه ارائه به استاد خوبه و به درد میخوره...

راستی یه کتاب فروشی جدید وا شده به اسم تی تووک که هر کتابی سفارش بدی برات میاره ...

منم عاشق داستان های ایرانی بهش پیشنهاد کتابای خانم بهاره رهنما و زویا پیرزاد بیاره که گفتش خودشون

چون عضو گروه تئاتر هستن قراره خانم بهاره رهنما برای کتاب جدیدش " مالیخولیای محبوب من" دعوتش کنن

و میشه اونجا حضور پیدا کرد تا ازش رو کتابش امضا بگیریم...

و منم خوجحال قرار شد بهمون خبر بدن...

بهله بهله این هم از بارون نوشت ما و هم روزانه نوشتم...

دوستون دارم یه عالمه ...

شما هم خودتون دوس بدارید گور بابای کسایی که بهتون میگن خودشیفته...

عشقولیاتونم دوس بدارید....

منم عشقولیم هم دوس میدارم مطمئن باشید...


                  ------------------------------------------------------------------------------------

++ بارون نوشت مرحله ی دوم:

بارش باران همچنان ادامه دارد...

الان ساعت 12:12 دقیقه میباشد، اینجا .... است

آی لا فیو پی ام سی...کاملا فارسی نوشتم

چرا که "فارسی" نه "پارسی" را پاس بداریم...

سال جدید میلادی...


hello new year and good bye 2013
happy new year to all my friends
love u
&
wish u most lovely and happiness  year for u and your family

تــــــــــــــــــولد...

سلام سلام به همه دوستای خوفم...

امروز دلیل خاص نوشتنم:

تولد باباهی گلمه...

الهی قربونش بشم اینقد ماهه که هر چی بگم کم گفتم ...

راستی سالگرد مامی و ددی هم هست جفتش تو یه روزه... Couple
   

امسال دور هم جمع نیستیم ..آجیم اینا که رفتن شهر دیگه دل و دماغ جشن گرفتنای پارسال نداشتیم

اون طفلیا هم اونجا مریض افتادن...

دیگه ما هم امسال جشن آنچنان نگرفتیم Balloons

ولی باباهی خودش یه پیتزای فوق العاده خوشمزه درست کرد

که جای همگی خالی واقعا چسبید...

به قول معروف yummy  بود...

طفلی هرچقد به آغاهی گفتم تو هم بیا بالا بخور نیومد...

خشالت میکشید دیگه اینکه قراره کلی اتفاقای خوب بیفته...

خدایا میسی خیلی شیاد...

دیگه اینکه باباهی الان میخواد خودش بره شیرینی بخره...

دیگه گفتیم خودش بره بخره چقد زشت میدونم ولی امروز نشد بریم تدارک ببینیم

ایشالا سال بعد دور هم جمع میشیم...

خلاصه دیگه اومدم بگم:

باباهی گلم تولدت مبارک امیدوارم سایه ت سال های سال بالای سرمون باشه

و بدون که منو آجی خیلی دوست داریم....


جای مورد علاقم...





منبع عکس: http://www.feathersandcupcakes.com

دلم همینجوری خواست بنویسم...

لــــــــــــفطا بـــــــــــی زحــــــــمت ادامــــــــــــه ی مـــــــــــطلب....

ادامه نوشته

یلــــــــــــــــــــــــدا مبارک...

کاش صدسال به یلدا برسی...

کاش هر روز به فردا برسی...

کاش هر روز در طول هفته مدت عمر به تمام آرزوهات برسی...

بخاطر روز شنبه ای که گذشت...

سلام سلام خوب هستین چرا تنبونتون نبستین...؟

بعله بعله عرضم به حضورتون از اونجایی که همه ذهن ها منحرفه

میخواستین تو جمله ی بالا یه چی دیگه بشنوین که نشد...

عزیزای من آخه این چه ذهنیتیه دارین...

خودتونو اصلاح کنید به مراکز ترک اعتیاد هم میتونید سر بزنید...هاهاهاها

روز شنبه بود که آغاهی یه خبر فوق العاده خوب و خوش بهم داد

که عالی بود اصلا نفهمیدم اونروز از خوشی چطور گذشت

سر کلاس بود بهم اس داد از خوشحالی زیاد بهم شوکه وارد شده بود

که سر کلاس خندم گرفته بود...

خوب شد کلاس زود تموم شد وگرنه میموندم چیکار کنم...

اونروز هزاران مرتبه خدارو شکر کردم بخاطر لطف بیکرانش...

بخاطر این خوشی که نصیب کرده بود...

بعدش بخاطر این موضوع که الان وقتش نیست بگم چی بوده یه جشن گرفتیم

و حالی به حولی خوش گذروندیم...

دیگه اینکه شاگرد گرفتم وقتام پر شده ...

کلی سفارش کار چرم گرفتم حسابی سرم شلوغه...

بعدش 2تا کلاس دیگه به جز این کلاسام میخوام برم ثبت نام کنم تا ببینم چی میشه...

هر چقد دور و برم شلوغ باشه برام بهتره حس تنبلی از خودم دور میکنم...

قبلنا گفته بودم کارای چرممو قراره کاراشو انجام بدم بذارم

تو پیج برای فروش همچنین این مساله ادامه داره...

و میخواستم بگم که یادم نرفته ...

به قول تابلو های راهنما که میگه :

"جاده در دست تعمیر است"

منم باید بگم :

"کارها در دست انجام است"

و حسابی دارم خوجملشون میکنم که دلبری کنن و شماها خوشتون بیاد...

دیگه اینکه...

 یه کتاب که لی لی جان معرفی کرده بود تازگیا پیداش کردم خریدم ...عالیه بخرین بخونیش!

اسم کتاب: "چهار اثر فلورانس اسکاول شین"

کتاب چقد گرون شده زیاد هم حجیم نیست قیمتش 9500 ت فک کنین...!

مامان جونم داره واسه یه ماهی میاد پیشمون که واسه تولدم هم پیشم باشه...

ایندفعه یه کادوی گنده و قلنبه ازش میگیرم...

خیلی مهربونه و من دوسش دارم...

راستی اونروز با دوس جونی که پیشم اومده کلی عکس گرفتیم ...

بهش میگفتم اتاق من پره سوژه هست آدم همش میتونه عکس بگیریه

اون با دوربین خودش عکس میگرفت منم با دوربین خودم...

اونروز ازم اینقد عکسای چپر چلاغی گرفت که نگو...

قیافه ی منم شده بود عین این کسایی که تازه بینی هاشون عمل

کردن چشا ورم و کبود داشته باشه ،شده بود... از 7 صبحش بیدار بودم واسه این...

خلاصه دیگه یه شلوار راحتی راه راه بنفش دارم و تنم بود اونو واسه خودش سوژه کرده بود

دیگه کلی خنده و ادا اطوار کلی خوش گذشت...

این  چن وقته خدارو شکر همه چی خوب و عالی بوده...

خدایا مرسی بخاطر اینکه باهام اینقد مهربونی خیلی دوست دارم...

دیگه اینکه وقتی یه هفته نمیای نت آخرش این میشه

نتیجه ی اخلاقی:  کلی باید تایپ کنی....

مواظب خودتون باشید ...

خجالت هم نکشید عشقولیاتونو ببوسید....

.

.

.

.

++بعدا نوشت: یه دفترچه ی کوچیک دارم از شهر کتاب تهران خریدم خیلی دوسش دارم اسم

دفترچه رو گذاشتم "تاریخ نوشت" خیلی به درد میخوره وقتی تاریخ روزای خوب و خوش و به

قول معروف special رو یادداشت میکنی بعدا میخونی یه لذت خاصی داره...


+++ ادامه ی مطلب هم بریدتازه اضافه کردم ...!

ادامه نوشته

دوست داشتم...


آفتاب مهربانی
سايه تو بر سر من

ای که در پای تو پيچيد
ساقه ی نيلوفر من

با تو تنها با تو هستم
ای پناه خستگی ها

در هوايت دل گسستم
از همه دلبستگيها

در هوايت پر گشودن
باور بال و پر من باد

شعله ور از آتش غم
خرمن خاکستر من باد

ای بهار باور من
ای بهشت ديگر من

چون بنفشه بی تو بی تابم
بر سر زانو سر من

وبلاگ عکاسی...

وبلاگ عکاسی بعد سالهای مدیدی به روز شد.

ماگ جدیدم...





ماگ گاوی خال خالی...

تشکر از خدا...

سلام به همه ی زیبایی های روی زمین...

سلام به خدا و کسایی که دوسشون دارم...

خدایا ممنونم به خاطر تمام چیزهایی که خواستم و کم و بیش بهم دادی...

ممنونم کمکم میکنی که بیشتر وجودتو حس کنم و بدونم همیشه هستی....

الان تقویم رنگی جلوم هست دارم مناسبت این روز میخونم خیلی جالبه:

روز رفتار کردن مثل آدمهای شاد

آدم های سرخوش تو فیلما دیدین؟ یه چیزی تو همون مایه ها !

به هیچ فکری ارزش این رو ندین که روزتون خراب کنه.

امروز قراره دربست لذت ببرین..

.

.

.

خدایا میخوام بازم ازت تشکر کنم:

ممنونم به خاطر همه ی چیزایی که بهم دادی...

ممنونم به خاطر سلامتی که دارم...

ممنونم به خاطر اینکه مادر و پدرم سالم بالای سرم هستن...

ممنونم به خاطر کسی که عاشقش هستم و اونم عاشقم هست و درکنار هم هستیم...

ممنونم به خاطر همه ی دوستای خوبی که بهم دادی و ممنونم که همه ی دوستای بد ازم دور کردی...

++ خدایا عاشقتم خیلی زیاد به خاطر حس آرامشی که بهم دادی...

امروز آغاهی رفت مسافرت... 92.09.13

ســــــــــــــــــــــامبله بلیــــــــــــــــــکم....

اح-------والات ع-----ـالیه بـ------خیر...

الان دارم آهنگ ترکی که دیشب برای اولین بار شنیدم

و بعد از یه روز تو نت گشتن و پیدا نکردن گوش میدم...

الان با خودتون میگید چطوره که پیدا نکردم و گوش میدم یکی بود

با ورژن جدید که اونم یه خانم خونده و اصلا خوشم نیومد

البته دوس جونی برام زحمتشو کشید

تا اینکه داشتم با آغاهی میحرفیدم که به ذهنم رسید

از روی ویدئوش ضبظ کنم خدایی کیفیتش عالی شده...

بهله بهله دیگه جونم بگه که آغاهی امشب پرواز داشت و رفت مسافرت

و از اونجایی که هر وقت میخواد بره مسافرت منو میبره کلی چیز میز برام میخره

عین نی نی قوقولوها گولم میزنه که ناناحن نباشم...

چون بعد رفتنش دلتنگی میاد سراغم و عزا میگیرم انگار زندگی برام تعطیل میشه...

الاهی قوفون آغاهی برم خیلی عخشه ...دوسش میدارم خیلی زیادی...

وقتی کسی میگه یکی برام عین نفسه من کاملا این حسو میفهمم...

ایشالا سالم بره سلامت برگرده...Kiss On The Hand

هیشی دیگه وسایلای آجیم هم که براش پست کرده بودم دستش رسیده

3تا شلوار راحتی خوجمل خوجمل براش خریده بودم 2تاش اندازش نبود

زنگیده بود کلی غـــــــــر غــــــــر ...

ای بابا بهش گفتم اینهمه وسیله خریدم کلی رفتم اومدم تشکر نخواستم لااقل غـــــــــــــر نزن...

حالا بماند پول پستشو به پای خودم گذاشت هیچی دیگه

این آجی من زیادی از من انتظار داره با هیشکی

اینجور نیست ها فقط با من اینطوره ...

حالا کافیه یه چی بهش بگم و حرفشو قبول نکنم دیالوگ معروفش تکرار میکنه :

آره من 13 سال از تو بزرگترم و تو به من احترام نمیذاری هیچی

خاهر یه چی هم بدهکار میشم...

ولی با اینکه آجیمه خیلی اذیتم میکنه هر از گاهی ....

و از اونجایی که من دوسش دارم کوتاه میام و ازش ناراحت

نمیشم وای وای ولی کافیه این آجی ما ناراحت بشه

از دل این خاهر خانمی  مگه میشه درآورد

کار حضرت فیله خاهر جون...Smileys

در کل صبورم و رفتارای گند خیلیارو تحمل میکنم ولی کافیه صبرم لبریز بشه

طرفو میشورم میشورم پهنش نمیکنم... البته به این خشنی هم نیستم هااااااا

در کل مهــــــــــــــــلبون هستم...

دیگه هیچی مواظب خودتون باشید ...

از همه مهمتر عشقولیاتونو دوس بدارید...    On The Cheek 2

بــــــــــــــــــــــوووس


بافتنی دیشبم...


دوس داشتم...


گاهی نیاز دارم
قلم و رنگو رها کنم،
از پای کامپیوترهم پاشم، نه کامنتی ، نه مسیجی ، نه بتّه چینی ،نه بت ِ چینی، نه پستی ، نه عکسی، نه حتی رنگی !
گوشی تلفن رو رو سایلنت ِ مرگ بذارم(سایلنت ِمرگ اصطلاحا یعنی حتی روی ویبره هم نباشه
)،
چراغارم خاموش کنم که هیچی نبینم که حواسم بهش پرت بشه،
اگه تشنه هستم یه کمی آب بخورم،
مسواک بزنم،
دراز بکشم که بدنم تو آسوده ترین حالت باشه و درد یا ناراحتی فیزیکی ای تمرکزمو نگیره،
و فقط فکر کنم:)
به خودم، به دنیا و فانی بودنش در کنار امیدوار کننده بودنش،
به دل نبستن به دنیا در کنار افسرده و پوچ نشدن،
به لذت بخش بودنش در کنار تلخ بودنش،
به راز عجیب ِ بودن !
به اینکه می گه :
"حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش"،
و به اینکه کسایی بودن که گفته شده این اسرار رو می دونن،
به هدفمون از زندگی یعنی آرامش،
و به اینکه آرامش تو خیلی از چیزایی که گاهی ما فکر می کنیم نیست،
به موفقیت ِ زیاد، به پول ِ زیاد ، به تحصیلات ِ عالی ،
البته شاید باید به همه ی این چیز ها رسید و از اونا هم گذر کرد تا بشه معنی واقعیشو فهمید،
نمیدونم !
ولی اینو می دونم که ،
آرامش به هر چه بیشتر مسلط بودن به خودمونه ،
آرامش به اطمینانه ،
به...
به ...
به .....
چیزی به ذهنتون رسید بگید ، همه می خونیم و روش فکر می کنیم

گاهی با این افکار ،خاطر ِ بته چین مشوش می شود;)
به امید آرامش هر چه بیشتر هممون.
شبتون آروم

بته چین

منبع: https://www.facebook.com/BoteChin.ElnazRahimi